مخترع قلب مصنوعی
براي پسربچهای که تا چهاردهسالگی چوپانی میکرده و حتی بعد از مهاجرت نیز شبها را به
ظرف شستن میگذرانده چه سرنوشتی را پیشبینی میکنید؟
خیلی بعید است که او را یکی از برترین مخترعین و جراحان قلب جهان تصور کنید. پروفسور
توفیق موسیوند که در خارج از ایران نامیده میشود، در روستای ورکانه استان همدان چشم
به جهان گشود.
او که در دوران کودکی و نوجوانی مجبور به چوپانی بود شبهای تابستان که روی پشتبام
دراز میکشید، مدتها به آسمان و ستارگانی که به او چشمک میزدند خیره میشد، به دلایل آفرینش جهان فکر میکرد و از خود
میپرسید:
«هدف و منظور از خلقت اين نقاط نوراني و زيبا چيست؟ من چه كسي هستم و در كجاي اين دنياي بزرگ ايستادهام؟».
اینکه چنین سوالاتی از ذهن یک کودک چوپان بگذرد به نظر عجیب میرسد ولی دکتر موسیوند از همان کودکی نیز مشتاق خواندن و یادگیری چیزهای جدید بود و همین ویژگی به او کمک کرد که از محیط روستا خارج شده و ابتدا به دانشگاه تهران و سپس با بورسیهای که به دست آورد به دانشگاه آلبرتا کانادا برسد. البته او کسی نیست که گذشته خود را انکار کرده یا از آن احساس پشیمانی کند.
وقتی برای همایش بینالمللی بوعلیسینا بعد از ۳۷ سال به ایران سفر میکند چنین میگوید: «آمدهام تا سرى به زادگاهم، ورکانه، بزنم و گله گوسفندها را ببينم و به آسمان صاف و پرستاره خيره بشوم و يك بار ديگر به سالهاى دور كودكىام بازگردم و آن نقطه عزيمتى را بيابم كه هرگز فراموشش نكرده و نمىكنم.
راستش من با ياد كودكى آرامش پيدا مىكنم. آنجا هم هميشه دنبال خاطراتى بودهام كه در دنياى مدرن و پيچيده به من آرامش بدهد كه آنها را در چوپانى و همان شبهاى مهتابى مىيافتم. چوپانى انسان را به اصل خود و خدا و طبيعت نزديك مىكند».
او سالهای ابتدایی در کانادا را به یادگیری زبان، تحصیل در طول روز و کار طاقتفرسا در شب به عنوان یک ظرفشوی گذراند تا توانست از دانشگاه در رشتههای مدیریت و مهندسی مکانیک فارغالتحصیل شود. سپس با خانمی کانادایی به نام دیکسی لی ازدواج کرد.
در دهه ۱۹۷۰ سمتهای متعددی را به عنوان یک مهندس برعهده داشت . بعد از نقل مکان با همسر و دو پسرش به کلیولند در اوهایو بود که دوباره سوالات مربوط به رمز و راز جهان به سراغش آمده و او را به بازگشت به دانشگاه و تحصیل علوم پزشکی در دانشگاه آکرون و کالج پزشکی شمال شرقی دانشگاه اوهایو مشتاق کرد.
در این زمان بود که تلفیق علوم مهندسی و پزشکی به او کمک کرد تا به دانش نوینی در زمینه اعضای مصنوعی دست یافته و بتواند بعد از مدتی قلب مصنوعی انسان را اختراع کند. بعد از سه سال کار در کلینیک کلیولند، دکتر ویلبرت کئون از انستیتو قلب اوتاوا از او درخواست کرد تا سرپرستی تیم قلب مصنوعی انستیتو را برعهده بگیرد. آنجا بود که چوپان سابق توانست فنآوری قلب مصنوعی خود را گسترش داده و آن را به استانداردی برای آینده تبدیل کند.
از آن به بعد بود که شهرت وی عالمگیر شد و وی ریاست بسیاری از هیئتهای علمی و تخصصی و سمت استادی رشتههای جراحی و مهندسی در دانشگاههای اوتاوا و کارلتون را برعهده گرفت. فعالیتهای تحقیقاتی او باعث به وجود آمدن سالی ۱۰۰۰ شغل در کانادا و سرریز شدن بیش از ۲۰۰ میلیون دلار سرمایهگذاری خارجی در طی ده سال شده است.
دکتر موسیوند اختراعات بسیاری را به ثبت رسانده است که مهمترین آنها عبارتند از: قلب مصنوعی کنترل از راه دور که پس از قرار گرفتن در بدن بيمار ميتوان از طريق ماهواره، اينترنت و تلفن از وضعيت آن و همچنين وضعيت سلامت بيمار آگاه شد و امکان ارسال برق به آن بدون ايجاد سوراخي در بدن، از طريق سيستم الکترومغناطيسي فراهم است.
ثبت اطلاعات ژنتیکی به وسیله استفاده از اثر انگشت بدون نياز به خونگيري و تنها از طريق انگشتنگاري و ساخت زيرپيراهني که ميتواند فشار خون و کارکرد قلب را در کساني که قلبشان خوب کار نميکند، کنترل کند از دیگر اختراعات این دانشمند ایرانی است.
از تمامی این افتخارات و اختراعات که بگذریم داستان زیباترین هدیهای که پرفسور موسیوند دریافت کرده نیز بسیار خواندنی است. او این داستان را چنین نقل میکند: «طبق قوانين مرسوم كانادا هديه دادن به پزشكان و هديه گرفتن از آنها ممنوع است.
يك روز ديدم شخصى از شبكهای كانادایی به دفتر كارم در بيمارستان اوتاوا آمد و بستهاى را جلوى من گذاشت كه از گرفتنش امتناع كردم. آن شخص خيلى اصرار داشت و همين باعث شد كه بسته را باز كنم. هفت حلقه فيلم از همدان و زادگاهم روستاى وركانه بود كه خودشان تهيه كرده بودند. گريهام گرفت و به اين فكر كردم كه چطور براى يك شبكه كانادايى اين قدر زادگاه من و آن خانه محقر سنگى اهميت داشته كه هزاران كيلومتر را طى كنند و از آن فيلم بسازند. آنها اين كار را كرده بودند كه بدانند واقعا من يك چوپان در درههاى كوه الوند بودهام و اين به جرئت مهمترين هديه زندگى من بود».
دکتر موسیوند رسالت خود را چنین شرح میدهد و چه خوب بود که تمامی دانشمندان و پزشکان چنین رسالتی را بر دوش خود نیز میدیدند: «براي من آنچه مهم است خدمت به بشر است نه تنها به مردم كشورم بلكه به مردم تمام دنيا. در واقع جز اين نيز نبايد باشد، رسالت من به عنوان يك پزشك، كمك به بيماران، تعليم و تربيت پزشكان ديگر و اين بار ابداعات و اكتشافاتي است كه بتواند به نوعي به بشر كمك كند».
تیم مشاوره سایت کنکوربرتر
ابراهیم خلیل مهرنو مشاور و مدیر سایت کنکوربرتر و استاد احمدی
خانم فاطمه وفایی دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی تهران مشاور
خانم قاسمی دانشجوی دانشگاه سراسری تهران مشاور
خانم پور قادر مشاور
خانم خلردی مشاور
منبع:www.daneshnews.com
داستان توبه
داستان توبه شیخ خالد بن محمد راشد
منبع:www.eslahe.com
ترجمه :ابوبکر عمر رضاء

الحمد لله والصلاة والسلام على سيدنا رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلى آله وأصحابه والسالكين سبيله، والداعين بدعوته إلى يوم الدین
عمرمن از سی سال نگذشته بود وقتی که همسرم اولین فرزندم را به دنیا آورد ،همواره آن شب را به یاد دارم......تا آخر شب با گروهی در یکی از رستوران ها ماندم .. مهمانی پر بود از سخنان پرت وپلا ..بلکه با غیبت و امثال کار های حرام ....من کسی بودم که بیشتر وقت ها آنهارا می خنداندم..... و آنها می خندیدند.
آن شب رابه یاددارم که من آنها را بسیار خندانیدم .من قدرت عجیبی در ادای دیگران در آوردن داشتم .می توانستم صدایم را تغییر دهم تا مثل کسی که اورا مسخره می کردم بشوم .بله من، این وآن را (همه را ) مسخره می کردم .حتی دوستانم در امان نبودند .بعضی مردم از من دوری می کردند تا از زبان من در امان باشند.
من آن شب را به یاد دارم که کوری را مسخره کردم .اورا دیدم در بازار گدایی می کرد بدتر از هر چیز پایم را جلویش گذاشتم و با کله به زمین خورد. نمی دانست چه بگوید ... و خنده ام دربازار طنین انداخت .
طبق معمول دیر به خانه برگشتم .همسرم را دیدم که در انتظار من بود .در حالت اسفناکی بود. با صدای لرزان گفت : راشد کجا بودی ؟
با مسخره گفتم :در کره مریخ بودم ... طبق معمول پیش دوستانم.
معلوم بود که درد سنگینی دارد . در حالی که اشک می ریخت وگلویش گرفته بود گفت :راشد من درد بسیاری دارم .مثل اینکه وقت زایمانم شده و در حال بدنیا آمدن است .
اشک آرامی برگونه اش افتاد .احساس کردم که در حق همسرم کوتاهی کرده ام .می بایست که من به او توجه می کردم و مهمانی هایم را بخصوص در ماه نهم کم می کردم .
به سرعت اور ا به بیمارستان رساندم. وارد اتاق زایمان شد. با درد و رنج دست وپنجه نرم کرد که آنرا تحمل کند .با بی صبری منتظر زایمان او بودم. زایمانش سخت بود .بسیار انتظار کشیدم تا خسته شدم .به خانه رفتم و شماره تلفن خود را پیش آنها گذاشتم تا به من مژده دهند .
بعد از یک ساعت با من تماس گرفتند و خبر قدم سالم به صدا در آمد. فوراً به بیمارستان رفتم. اولین کسانی من را دیدند اتاقش را پرسیدم ، از من خواستند به دکتر ی که پزشک زایمان همسرم بود، مراجعه کنم .بر سرشان فریاد زدم دکتر کیه ؟ مهم اینه که من سالم را ببینم .
به اتاق دکتر رفتم. دکتر در باه ی مصائب ، و راضی بودن به قدر الهی با من صحبت کرد .بعد گفت : فرزند تو عیب بزرگی در چشمش هست. امکان دارد که نا بینا باشد .
سرم را پایین انداختم و اشک ریختم .آن گدای نابینایی را که در باراز هل داده بودم و بر زمین انداختمش و مردم را بر او خندانیدم، بیاد آوردم .
سبحان الله همان گونه که وام می گیری باید پس بدهی .مدتی لال شدم و نمی دانستم چه بگویم سپس همسرم و فرزندم را به یاد آوردم ، از دکتر به خاطر لطفش تشکر کردم ، و رفتم تا همسرم را ببینم .
همسرم ناراحت نبود. او به قضاء خداوند ایمان داشت .راضی و خشنود بود. بسیار وقت ها به من توصیه می کرد از استهزاء و مسخره کردن دیگران دست بکشم. همیشه تکرار می کرد غیبت دیگران را مکن.
با هم از بیمارستان خارج شدیم و سالم را با خود آوردیم .در حقیقت به او زیاد توجه نداشتم .او را در منزل نا دیده می پنداشتم. فکر می کردم در منزل نیست .وقتی زیاد گریه می کرد به سالن برای خوابیدن فرار می کردم ولی همسرم بسیار به او می پرداخت و او را زیاد دوست می داشت .اما من از او بدم نمی آمد ولی نمی توانستم او را دوست داشته باشم .
سالم بزرگ شد شروع به سینه خیز رفتن نمود عمرش نزدیک به سالی بود. می کوشید راه برود، دانستیم که او لنگ (فلج) است. بیشتر از گذشته برای من سخت بود .همسرم بعد از او عمر وخالد را بدنیا آورد .
سال ها گذشت و سالم بزرگ شد ،و برادرانش هم بزرگ شدند.دوست نداشتم در خانه بنشینم ،همیشه با دوستانم بودم ،در حقیقت عروسکی در دست آنها بودم .
همسرم ناامید نبود و همیشه مرا هدایت می کرد و ازکار های احمقانه ام عصبانی نمی شد ولی او بسیار ناراحت بود وقتی که می دید من به سالم توجه نمی کنم و به بقیه برادرانش اهمیت می دهم .
سالم بزرگ شد. همراه با او غصه من هم زیاد شد .وقتی همسرم خواست او را در یکی از مدارس عقب مانده ها ثبت نام کند، مخالفت نکردم .من گذشت سال ها را حس نکردم. روزگار بدی بود ، کار کردن ،خوردن ،خوابیدن ، مهمانی .
در روز جمعه ساعت یازده ظهر از خواب بیدارشدم .همیشه این برای من وقت زودی بود ، دعوت جشنی بودم .لباس پوشیدم وعطر زدم و خواستم از خانه خارج شوم از هال منزل گذشتم .منظره سالم مرا متوقف کرد ، بشدت گریه می کرد !
این اولین باری بود در هال خانه به سالم توجه می کردم از زمان بچگی که گریه می کرد ده سال می گذشت. به او توجهی نکردم .کوشیدم خودرا به بی خبری بزنم. نتوانستم .صدایش را می شنیدم مادرش را صدا میزد و من در اتاق بودم !.به طرف او برگشتم .بعد به او نزدیک شدم وگفتم : سالم !چرا گریه می کنی؟؟!!!!
وقتی صدای مرا شنید از گریه کردن باز ایستاد. وقتی احساس کردم من در نزدیکش هستم با دست های کوچکش اطرافش را گشت .چه شده و چه می بینی ؟دانستم که کوشش می کند از من دور شود مثل اینکه می خواهد بگوید حال مرا حس کردی- تو ده سال کجا بودی ؟او را دنبال کردم ، وارد اتاق شد .ابتدا نمی خواست علت گریه اش را برایم بگوید .کوشیدم آرامش کنم .شروع کرد علت گریه اش را برایم روشن کند و من به او گوش می دادم و می لرزیدم .
آیا می دانی علتش چه بود ؟ برادرش عمر که معمولاً او را به مسجد می رساند او را به تأخیر انداخته بود زیرا وقت نماز جمعه بود. نگران بود که در صف اول جایی را پیدا نکند. عمر را صدا کرد. مادرش را صدا کرد ولی جوابی نشنید.
به اشکهایی که از دو چشم نابینایش جاری می شد نگاه کردم. نتوانستم بقیه حرف هایش را تحمل کنم دستم را بر دهانش گذاشتم وگفتم ای سالم برای این گریه می کردی ..!!
گفت : بله ..
دوستانم را فراموش کردم .جشن را فراموش کردم و گفتم سالم نگران مباش .آیا می دانی چه کسی امروز تو را به مسجد می برد ؟
گفت : به تأکید عمر ولی او همیشه درنگ (دیر) می کند .
گفتم : نه ..بلکه من با تو خواهم آمد.
سالم ماتش برد و متعجب شد. باور نکرد. فکر کرد که من او را مسخره می کنم .اشک ریخت بعد گریه کرد .با دستم اشکهایش را پاک کردم و دستش را گرفتم و خواستم او را سوار اتومبیل کنم .قبول نکرد و گفت مسجد نزدیک است .می خواهم تا مسجد قدم بزنم .به خدا قسم این چنین گفت.
به یاد ندارم آخرین بار کی بوده به مسجد رفته ام .ولی این اولین باری است که احساس نگرانی و پشیمانی می کنم از آنچه در سال های گذشته غفلت کرده بودم .مسجد از نماز گزار پر بود تا اینکه در صف اول جایی را برای سالم یافتم با هم به خطبه ها ی جمعه گوش دادیم و در کنار من نماز خواند. در حقیقت من در کنار او نماز خواندم .
بعد از نماز سالم از من قرآنی را خواست. تعجب کردم چگونه او می خواند در حالی که نابیناست .خواستم خواسته او را نا دیده بگیرم و توجه نکنم .ولی من فروتنانه با او رفتار کردم به علت ترس از ضربه زدن به احساساتش .. قرآنی را به او دادم از من خواست قرآن را باز کنم و سوره کهف را بیابم گاهی ورق می زدم و گاهی به فهرست نگاه می کردم تا آنرا یافتم .
قرآن را از من گرفت و در مقابلش گذاشت و شروع به قرائت سوره کهف کرد در حالی که دو چشمش بسته بودند ....یا الله !!! براستی او سوره کهف را کاملاً از حفظ می دانست .
شرمنده شدم .قرآنی را برداشتم .....انگار تنم می لرزید،قرائت کردم و از خدا خواستم که مرا بیامرزد و مرا هدایت کند نتوانستم تحمل کنم .مانند بچه ها شروع به گریه کردم مردم همچنان در مسجد مشغول خواندن نماز سنت بودند .من از آنها خجالت می کشیدم. کوشیدم که گریه ام را بپوشانم .گریه به هق هق کردن و ناله و زاری تبدیل شد .
تنها چیزی را احساس می کردم دست کوچکی را که صورتم را لمس می کند و چشمم و اشکهایم را پاک می کرد سالم بود .او را به سینه ام کشیدم به او نگاه کردم و با خود گفتم تو نابینا نیستی بلکه من نا بینا هستم وقتی من بمیرم به آتش جهنم رانده می شوم .
هنگامی که به خانه برگشتیم همسرم بسیار نگران ودلواپس سالم بود. ولی نگرانیش تبدیل به اشک شد وقتی دانست که من همراه سالم به نماز جمعه رفته ام.
از آن روز به بعد نماز جماعت را در مسجد تر ک نکردم دوستان بد را ترک کردم و برا ی من بهترین دوستان کسانی شدند که در مسجد یافتمشان . همراه آنان طعم ایمان را چشیدم چیز های زیادی را آموختم که دنیا مرا از آن غافل کرده بود حلقه ذکر و یا نماز وتر را تر ک نکردم ، در یک ماه بارها قرآن را ختم کردم زبانم به ذکر خدا مرطوب شد شاید خداوند غیبت کردن و مسخره کردن مردم را به من ببخشد .إحساس کردم که بیشتر به خانواده ام نزدیک هستم نگاه ها ی نگران و دلسوزانه ای که از چشمان همسرم نمایان می شد نا پدید شد. خنده ای که صورت پسرم سالم را ترک کرده بود با زگشت، هر کس او را می دید گمان می کرد که او پادشاه تمام دنیا و هر چه در آن است می باشد خدا را بسیار شکر گزار شدم .
در یک روز قرار بود دوستان صالح من به منطقه ای دور برای یک دعوتی بروند .برای رفتن با آنها دو دل بودم .استخاره کردم و با همسرم مشورت نمودم انتظار داشتم که مخالف باشد ،ولی بر عکس شد .
بسیارخوشحال شد بلکه مرا تشویق می کرد زیرا قبلا مرا می دید بدون اجازه و مشورت برای فسق و فجور بیرون می رفتم .
رو به سالم کردم و به او گفتم به مسافرت می روم با بازوی های کوچکش مرا به آغوش کشید و خدا حافظی کردیم.
سه ماه و نیم از خانه دور بودم در این مدت هر فرصتی می شد با همسرم تماس می گرفتم و از پسرانم می پرسیدم ؛ بسیار مشتاق آنها بودم آآآآه چقدر مشتاق سالم بودم ،آرزو می کردم صدایش را بشنوم او تنها کسی بود که از وقتی به مسافرت رفته بودم با من حرف نزده بود او یا در مدرسه و یا در مسجد بود -وقتی با آنها تماس می گرفتم.
هر بار با همسرم در باره اشتیاقم صحبت می کردم .می خندید و بسیار خوشحال و شادان می شد تا آخرین باری که به او زنگ زدم خنده ای را که انتظار داشتم، نشنیدم و صدایش عوض شده بود .
به او گفتم سلام مرا به سالم برسانید گفن :إنشاء الله ....و بعد ساکت شد .
بالأخره به خانه بازگشتم ،در را زدم ؛ آرزو داشتم که سالم در را برای من باز کند ولی ناگهان پسرم خالد که عمرش از چهار سال نگذشته بود دیدم . او را بغل کردم در حالی که فریاد می زد :بابا...بابا.....نمی دانستم چرا نفسش بند آمد وقتی داخل خانه شدم .
پناه بر خدا از شر شیطان...
به طرف همسرم رفتم .... صورتش عوض شده بود ...خود را به خوشحالی میزد
کمی صبر کردم .بعد از او پرسیدم شما چه تان شده ؟
. گفت :چیزی نیست .
ناگهان سالم را به یادم آمد گفتم : سالم کجاست ؟
سرش را به زیر انداخت .جوابی نداد ...اشکهای داغی بر گونه هایش سرازیر شد
فریاد زد .....سالم !سالم کجاست .؟
در این وقت تنها صدای پسرم خالد را می شنیدم که می گفت : راحت شد بابا.......
همسرم نتوانست موقعیت را تحمل کند زیر گریه زد و نزدیک بود به زمین بیفتد از أُتاق خارج شدم .
بعدها دانستم دو هفته قبل از اینکه من برگردم سالم دچار تب شدیدی شده همسرم او را به بیمارستان رسانده بود.ولی تب شدت گرفته و او را رها نکرده تا روحش از جسدش جدا شده ..
وقتی زمین بر تو تنگ شد به کجا می روی ؟ ،و وقتی نفست بند آمد چه باید کرد؟ فریاد بزن یا الله ...وقتی که توانت را از دست دادی و همه راه ها بسته شد، و آرزوها به پایان رسید و همه بند ها پاره شد بانگ بزن یا الله ... يا الله يا الله... يا الله... يا الله... يا الله... يا الله... يا الله لا اله الا الله رب السموات السبع و رب العرش العظيم.
یکی از گذشتگان ،سری تاس و پوستی گر ،و دو چشم نابینا و دست وپا فلج داشت می گفت :: "الحمد لله الذي عافاني مما ابتلى![i] به كثيراً ممن خلق، وفضلني تفضيلاً حمد و ثنایی خدایی که مرا از بسیاری از مصیبت های که دیگران به آن مبتلا کرد مصون و محفوظ نمود. و مرا بر دیگران برتری داد
شخصی از کنار او گذشت و به او گفت از چه چیزی تو را مصون کرده ؟ کور و پیس و طاس و فلج هستی ....پس از چه چیزی تو را محفوظ کرده است ؟
گفت : وای برتو ای مرد برای من زبانی ذاکر قلبی شاکر و جسمی صابر بر بلاء بخشیده
اللهم ما أصبح بي من نعمه أو بأحد من خلقك فمنك وحدك لا شريك لك، فلك الحمد ولك الشكـر «الهى! هر نعمتى كه در اين صبح، شامل حال من يا يكى از مخلوقات شده، از طرف تو بوده است، تو شريكى ندارى، پس ستايش و شكر از آنِ تو است».
وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ( الزخرف :36) هر كس از ياد خدا غافل و روگردان شود ، اهريمني را مأمور او ميسازيم ، و چنين اهريمني همواره همدم وي ميگردد ( و گمراه و سرگشتهاش ميسازد ) .
آن سوي تيراندازي هاي تولوز
آن سوی تیراندازی های تولوز
سایت: www.tariqramadan.com طارق رمضان
برگردان: محمد انور کهرازهی
در میان پوشش رسانه ای مستمر و پر شور و مدیریت بحران سیاسی ، پاسخ ما نسبت به رویدادهای تولوز و مونتوبان می بایست در چشم انداز مناسبی مطرح شود. همانند هر موقعیت مربوط به کشمکش و خشونت ، اولین وظیفه ی ما همانا همدردی نسبت به قربانیان ، بزرگسالان و کودکان است. غم و نا امیدی به خانواده های فرانسوی دست داده است؛ چه آنهایی که یهودی هستند یا کاتولیک یا مسلمان و چه آنهایی که به هیچ آئینی اعتقاد ندارند.
![]()
مهمترین نکته در شکل گیری شخصیت کودک
البته هنوز هم خلق و خوی او از یک لحظه تا لحظه بعدی فرق می کند ولی او دیگر می تواند به شما بگوید که از چه چیزی دلخور و یا عصبانی شده است. از همین سن و سال است که شما می توانید شخصیت خاص او را متوجه شوید. و اگر فرزند دیگری هم داشته باشید می توانید تفاوتهای آنها را از هم تشخیص دهید.
با این حال به یاد داشته باشید که شخصیت کودک ۳ تا ۵ ساله هنوز در حال رشد و تغییر است و شما می توانید به شکل گیری جنبه های مثبت در شخصیت فرزندتان در همین سن و سال کمک کنید. در این باره می توانید به توصیه های متخصصان توجه کنید:
از ۳ تا ۵ سالگی شخصیت فرزند شما رو به تکامل است. مثلا کودکتان هنوز دارد یاد می گیرد که راحت تراحساسات و افکار خودش را در قالب کلمات به دیگران توضیح دهد. در همین سالهاست که فرزند شما یاد می گیرد که خودش را کنترل کند. و سعی می کند کمتر به شما و دیگران تکیه کند و سعی میکند مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. او یاد می گیرد که چگونه خودش را در مواقع هیجان، ترس و عصبانیت آرام کند و کم کم بیشتربه اطراف توجه می کند و کمتر واکنشهای هیجانی نشان می دهد.
البته هنوز هم کنترل خیلی زیادی بر رفتار خود ندارد، مثلا وقتی چیزی به نظرش خنده دار می آید، بلند و صدادار می خندد و وقتی چیزی او را ناراحت و عصبانی می کند، زیر گریه می زند. وقتی گرسنه می شود به تاخیر انداختن و صبر کردن وقت غذا به هر علتی به نظرش بی معنی است. او همین الان غذا می خواهد.
کودکان ۳تا ۴ ساله از زدن، گاز گرفتن و هل دادن دیگران برای حل اختلافات خود با آنها کمک می گیرند. آنها هنوز نمی توانند تفاوت واکنش صحیح و غلط را بفهمند. این وظیفه والدین است که راه درست ابراز احساسات و حل مشکل را به کودک یاد بدهند.
هر چه سن کودک بیشتر می شود بهتر می تواند ارتباط بین طغیان احساسات و عواقب منفی آن را بفهمد. بنابر این اگر والدین در برابر قشقرقهای کودک و گریه و زاریهایش تسلیم خواسته او شوند کودک یاد می گیرد که با این کار می تواند به خواسته اش برسد و اگر بر عکس در جواب قشقرق، والدین او را به گوشه اتاق برده و به اصطلاح روش اتاق خلوت را بکار ببرند، کودک یاد می گیرد که قشقرق بر پا کردن و گریه راه مناسبی برای رسیدن به اسباب بازی مورد علاقه اش نیست.
علاوه بر این کودکان پیش دبستانی در این سن اعتماد به نفس خود را پیدا می کنند و تجربیات فراوانی درباره رفتار با دیگران کسب می کنند. کودک ۴ ساله کم کم می فهمد که دیگران هم احساسات دارند و با آنها همدردی می کند. به تدریج متوجه می شوید کودکان تا سن ۵ سالگی شروع به اهمیت دادن به پدر و مادر می کنند و متوجه می شوند که شما هم نیازها و احساسات مخصوص به خودتان را دارید.
آنها سعی می کنند محبت خود را راحتتر ابراز کنند. در این سن دیگر بهتر می توانند خودشان را کنترل کنند و با کلمات عصبانیت و ناراحتی خود را ابراز می کنند.
در ۳ – ۴ سالگی آنها برای خودشان یک زندگی خیالی می سازند. گاهی نیازمند و گاهی همراه و یاور شما هستند. برای اسباب بازیهایشان اسم می گذارند و با دوستان خیالی خود صحبت می کنند. آنها از دنیای خیالی برای یادگیری واکنشهای واقعی کمک می گیرند و ممکن است در این سن از غول و هیولایی که زیر تخت پنهان شده بترسند. اما وقتی بزرگتر می شوند کم کم می توانند تفاوت بین خیال و واقعیت را درک کنند.
گاهی در این سن از بازیهای خشن و اسلحه و تفنگ بازی لذت می برند. اما این نشانه این نیست که در آینده حتما خشن بشوند. استقلال کودک در همین سالها شکل می گیرد و والدین با دادن حق انتخاب به او می توانند به شکل گیری اعتماد به نفس او کمک کنند.
در همین زمانی که شخصیت کودک شما خود به خود می شکفد و رشد می کند کارهای زیادی برای کمک به رشد او می توانید بکنید و البته لازم است از بعضی کارها دوری کنید:
۱) کودک شما یگانه است: یادتان باشد بچه ها در شخصیت هایشان با هم متفاوتند و حتی دو قلوها و خواهر و برادرها را نباید با هم مقایسه کنید. شخصیت سالم در کودک زمانی شکل می گیرد که والدین به توانایی ها و نیازهای خاص او توجه کنند و پاسخ دهند.
۲) به کودک اجازه بازی دهید: بازی تاثیر شگرفی بر تکامل کودک دارد. بنابر این به کودک زمان بدهید تا برای شکل گیری شخصیت شکفته اش بازی کند. بازی نه تنها به تکامل جسم و روان و هیجانات کودک کمک می کند، بلکه به آنها یاد می دهد چگونه در گروه کار کنند و اختلافات خود را با همبازیها حل کنند.
علاوه بر این تصورات آنها را کامل کرده و به آنها امکان می دهد تا نقشهای مختلف در دنیای آینده را از همین سن کم امتحان کنند. بچه ها در بازی تصمیم گیری را یاد می گیرند تا بتوانند روی پای خودشان بایستند، کشف کنند و خلق کنند و دیگران را هدایت کنند.
۳) برچسب نزنید: به شخصیت کودکتان اجازه دهید آنگونه که هست رشد کند و دیدگاه های شما یا دیگران روی آن تاثیر بدی نگذارد. مثلا با گفتن اینکه او ترسو، خجالتی، لجباز، ریاست طلب و یا احساساتی است، و دادن القابی از این دست او را به سمت چنین شخصیتهایی سوق ندهید.
۴) الگو باشید: متاسفانه یا خوشبختانه والدین بیشترین تاثیر را بر روی فرزندانشان دارند. کودک اغلب اوقات شما و رفتارتان را می بیند و سعی می کند از شما تقلید کند. او بیشتر از اینکه حرف شما را بشنود، اعمال شما را تکرار می کند، بنابر این سعی کنید از نظر ادب، صبر و مشارکت با دیگران الگوی خوبی برای او باشید تا فرزندی صبور، با ادب و همراه تربیت کنید.
۵) طبیعت او را درک کنید و پرورش دهید: طبیعت فرزندتان را درک کنید و سعی کنید با پرورش آن در رشد و شکوفایی یک شخصیت خلاق با او همراهی کنید. او را وادار نکنید که به خاطر شما به آنچه علاقه دارد پشت پا بزند. اگر فرزند شما عاشق فوتبال است امکان بازی را برای او فراهم کنید و او را مجبور نکنید به کلاس نقاشی برود تنها به این علت که شما نقاشی را دوست دارید.
۶) به کودک اجازه دهید خودش باشد و نه آنچه شما می خواهید: ممکن است شما شخصیتی بسیار برون گرا و دقیق داشته باشید و یا آرام و خجالتی باشید. ممکن است بخواهید فرزندتان مانند خود شما باشد و یا اینکه دلتان بخواهد او از شما بهتر باشد. اما مهم این است که فرزند شما چه می خواهد! اگر دوست ندارد با بچه های دیگر حرف بزند و بازی کند، او را وادار به دوستی با کودکان دیگر نکنید. اجازه دهید او به روش خودش با بچه های دیگر دوست شود و ارتباط برقرار کند.
۷) برایش زیاد کتاب بخوانید: خواندن کتاب و تعریف کردن داستان به کودک شما کمک می کند تا با شخصیتهای مختلف در داستان آشنا شود و از آن شخصیتهایی که به نظرش جذاب و دوست داشتنی است الگو برداری کند. بنابر این سعی کنید برای او زیاد کتاب بخوانید و بخصوص داستانهایی را انتخاب کنید که صفات خوب انسانی مانند صداقت، کمک به دیگران و صبوری در آنها بارز باشند.
۸) امکان تجربه را فراهم کنید: اگر کودکتان را در خانه به تنهایی نگه دارید و اجازه ندهید با دیگر کودکان و حتی بزرگسالان آشنا شود امکان تجربه را از او گرفته اید و به همین علت کودک شما نه می تواند از دیگران بیاموزد و نه در آینده خواهد توانست اختلافاتش را با دیگران حل کند بنابر این کودکی خودخواه، ترسو، منزوی بار خواهد آمد. با بردن کودک به میان جمع های مختلف به او امکان گسترش تجربه و یادگیری را بدهید تا در آینده فرزندی اجتماعی، شجاع و فداکار داشته باشید.
۹) کمتر نه و نکن بگویید: اگر شما مدام به کودکتان نکن نکن بگویید و درخواستهای او را با نه و نمی شود و خطر دارد و کثیف می شود، جواب دهید، پس از مدتی نه تنها کنجکاوی، خلاقیت و شجاعت را در کودک تان سرکوب کرده اید بلکه او دیگر اشتیاقی برای کشف دنیای اطراف و ابداع چیزهای تازه نخواهد داشت و تنها سعی می کند در محدوده ای که شما با خط قرمز مشخص کرده اید، حرکت کند و شما را راضی نگه دارد. سعی کنید محیطی امن برای کودک فراهم کنید و در آن محدوده به کودک اجازه دهید که آزادانه فعالیت کند. اگر یک گوشه برای کثیف کاری و ریختن رنگ داشته باشد، او هم ممکن است به نقاشی علاقه بیشتری پیدا کند. اگر به او اجازه دهید آب داشته باشد شناگر خوبی خواهد شد!
۱۰) انعطاف پذیری را به کودک بیاموزید: یادتان باشد نه تنها شخصیت فرزند شما یگانه است بلکه روشی که شما برای رشد و تکامل شخصیت او به کار می برید هم منحصربه فرد است. شما با روشهای مخصوص خود می توانید حس کنجکاوی و علاقه کودکتان به دانستن را تقویت کنید. هیچ کس نمی تواند مانند شما با فرزندتان حرف بزند و بازی کند، کتاب بخواند و به گردش برود.
شما می توانید به کودک ترسوی خود کمک کنید تا شبی در تاریکی جنگل در کنار شما در یک چادر بخوابد. شما می توانید به کودک پر جنب و جوشتان یاد بدهید که نیم ساعت بدون وول خوردن با شما بنشیند و بازی فکری بکند. یادتان باشد اگر چه همه افراد شخصیتی منحصر به فرد دارند اما می توانند با چیزهایی بر خلاف خواست خود کنار بیایند و به عبارتی انعطاف پذیری داشته باشند.
به جای اینکه سعی کنید شخصیت کودکتان را تغییر دهید و او را آنچه می پسندید بار بیاورید، سعی کنید به او انعطاف پذیری را یاد بدهید تا بتواند بدون حضور شما در شرایط مختلف با دیگران و خودش کنار بیاید و گلیم خودش را به تنهایی از آب بیرون بکشد. این امر هم با هدایت کودک در مسیر تجربیات فراهم می شود.
وقتی کودک شما در مهد کودک با دوستش دعوا می کند، به این قضیه به چشم یک مشکل نگاه نکنید بلکه این یک تجربه جدید برای اوست که ممکن است به علت هر اختلافی در آینده بسیار برای او پیش بیاید بنابر این از همین سن سعی کنید به او مهارتهای حل مساله را یاد بدهید. تا در دنیای پر از چالش و اختلاف آینده اش بتواند با انعطاف به نتیجه خوبی برسد.
در شکل گیری شخصیت کودکتان مهمترین نکته این است که به او کمک کنید تا در محیطی پر از محبت و عشق رشد کند. از او حمایت کنید وبر روی جنبه هایی از شخصیتش که تحت تاثیر شماست بیشتر تمرکز کنید.
دکتر مهشید چایچی
منبع: ایران ویج
تصاویر زیبا



This statue, created by Bruno Catalano is located in France
The longest traffic jam in the world was created in China. Length=260 kilometers
Paris store of computer games. In reality….the floor is completely flat

This unique geological sight is known as Danxia landform. You can see it in few locations in China. This example is located in Zhangye, province of Gansu. Color is the result of built up of million years of red sands and other sand colors.


چند تصویر زیبا
آدما
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند؛
انسان هاي متوسط درباره وقایع سخن مي گويند؛
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند؛
انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند؛
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند؛
انسان هاي كوچك بي دردند؛
انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند؛
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند؛
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند؛
حقیقت
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند.































بیا ای که عمرت به هفتاد رفت / مگر خفته بودی که بر باد رفت / همه برگ بودن همی ساختی / به تدبیر رفتن نپرداختی / قیامت که بازار مینو نهند / منازل به اعمال نیکو دهند