حکایت جالب و خواندنی گروه 99
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست. ![]() روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید... |
|||||
| مطالعه شده: 17 |
|
درج : 07/02/1389 |
|||
| |||||

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت / مگر خفته بودی که بر باد رفت / همه برگ بودن همی ساختی / به تدبیر رفتن نپرداختی / قیامت که بازار مینو نهند / منازل به اعمال نیکو دهند